دسته: غزل
-
۶۹. چه باشد گر نگارینم بگیرد دست من فردا
غزل شماره 69 چه باشد گر نگارینم بگیرد دست من فردا ز روزن سر درآویزد چو قرص ماه خوش سیما درآید جان فزای من گشاید دست و پای من که دستم بست و پایم هم کف هجران پابرجا بدو گویم به جان تو که بیتو ای حیات جان نه شادم میکند عشرت…
-
۶۸. چو شست عشق در جانم شناسا گشت شستش را
غزل شماره 68 چو شست عشق در جانم شناسا گشت شستش را به شست عشق دست آورد جان بت پرستش را به گوش دل بگفت اقبال رست آن جان به عشق ما بکرد این دل هزاران جان نثار آن گفت رستش را ز غیرت چونک جان افتاد گفت اقبال هم نجهد نشستست…
-
۶۷. از آن مایی ای مولا اگر امروز اگر فردا
غزل شماره 67 از آن مایی ای مولا اگر امروز اگر فردا شب و روزم ز تو روشن زهی رعنا زهی زیبا تو پاک پاکی از صورت ولیک از پرتو نورت نمایی صورتی هر دم چه باحسن و چه بابالا چو ابرو را چنین کردی چه صورتهای چین کردی مرا بیعقل و…