دسته: غزل
-
۲۲۷. به جان پاک تو ای معدن سخا و وفا
شماره 227 به جان پاک تو ای معدن سخا و وفا که صبر نیست مرا بیتو ای عزیز بیا چه جای صبر که گر کوه قاف بود این صبر ز آفتاب جدایی چو برف گشت فنا ز دور آدم تا دور اعور دجال چو جان بنده نبودست جان سپرده تو را …
-
۲۲۶. برفت یار من و یادگار ماند مرا
شماره 226 برفت یار من و یادگار ماند مرا رخ معصفر و چشم پرآب و وااسفا دو دیده باشد پرنم چو در ویست مقیم فرات و کوثر آب حیات جان افزا چرا رخم نکند زرگری چو متصلست به گنج بیحد و کان جمال و حسن و بها چراست وااسفاگوی زانک یعقوبست…
-
۲۲۵. بپخته است خدا بهر صوفیان حلوا
شماره 225 بپخته است خدا بهر صوفیان حلوا که حلقه حلقه نشستند و در میان حلوا هزار کاسه سر رفت سوی خوان فلک چو درفتاد از آن دیگ در دهان حلوا به شرق و غرب فتادست غلغلی شیرین چنین بود چو دهد شاه خسروان حلوا پیاپی از سوی مطبخ رسول میآید…