دسته: غزل
-
۲۳۴. ز جام ساقی باقی چو خوردهای تو دلا
شماره 234 ز جام ساقی باقی چو خوردهای تو دلا که لحظه لحظه برآری ز عربده عللا مگر ز زهره شنیدی دلا به وقت صبوح که بزم خاص نهادم صلای عیش صلا بلا درست بلایش بنوش و در میبار چه میگریزی آخر گریز توست بلا پیاله بر کف زاهد ز خلق…
-
۲۳۳. کجاست ساقی جان تا به هم زند ما را
شماره 233 کجاست ساقی جان تا به هم زند ما را بروبد از دل ما فکر دی و فردا را چنو درخت کم افتد پناه مرغان را چنو امیر بباید سپاه سودا را روان شود ز ره سینه صد هزار پری چو بر قنینه بخواند فسون احیا را کجاست شیر شکاری…
-
۲۳۲. چو عشق را تو ندانی بپرس از شبها
شماره 232 چو عشق را تو ندانی بپرس از شبها بپرس از رخ زرد و ز خشکی لبها چنان که آب حکایت کند ز اختر و ماه ز عقل و روح حکایت کنند قالبها هزار گونه ادب جان ز عشق آموزد که آن ادب نتوان یافتن ز مکتبها میان صد کس…