دسته: غزل
-
۳۶۳. چنان کاین دل از آن دلدار مستست
شماره 363 چنان کاین دل از آن دلدار مستست ز خوف صاف ما آن یار مستست خمارش نشکنم الا به خونم از این شادی دل غمخوار مستست شفق وارم به هر صبحی به خون در که در هر صبح آن خون خوار مستست مده پند و مبر خونم به گردن که…
-
۳۶۲. دو چشم آهوانش شیرگیرست
شماره 362 دو چشم آهوانش شیرگیرست کز او بر من روان باران تیرست کمان ابروان و تیر مژگان گواهانند کو بر جان امیرست چو زلف درهمش درهم از آنم که بوی او به از مشک و عبیرست در آن زلفین از آن میپیچد این جان که دل زنجیر زلفش را اسیرست…
-
۳۶۱. اگر حوا بدانستی ز رنگت
شماره361 اگر حوا بدانستی ز رنگت سترون ساختی خود را ز ننگت سیاهی جانت ار محسوس گشتی همه عالم شدی زنگی ز زنگت تو آن ماری که سنگ از تو دریغ است سرت را کس نکوبد جز به سنگت اگر دریا درافتی ای منافق ز زشتی کی خورد مار و نهنگت…