دسته: غزل
-
۳۷۵. مر عاشق را ز ره چه بیمست
شماره 375 مر عاشق را ز ره چه بیمست چون همره عاشق آن قدیمست از رفتن جان چه خوف باشد او را که خدای جان ندیمست اندر سفرست لیک چون مه در طلعت خوب خود مقیمست کی منتظر نسیم باشد آن کس که سبکتر از نسیمست عشق و عاشق یکیست…
-
۳۷۴. پرسید کسی که ره کدامست
شماره 374 پرسید کسی که ره کدامست گفتم کاین راه ترک کامست ای عاشق شاه دان که راهت در جست رضای آن همامست چون کام و مراد دوست جویی پس جست مراد خود حرامست شد جمله روح عشق محبوب کاین عشق صوامع کرامست کم از سر کوه نیست عشقش ما…
-
۳۷۳. گر مینکند لبم بیانت
شماره 373 گر مینکند لبم بیانت سر میگوید به گوش جانت گر لب ز سلام تو خموش است بس هم سخن است با نهایت تن از تو همیکند کرانه جان بگرفته است در میانت صورت اگرت چو تیر انداخت جانش بکشید چون کمانت هرچ از تو نهان کند بگوید در…