دسته: مولانا
-
۵۴۵. بی تو به سر می نشود با دگری مینشود
شماره 545 بی تو به سر می نشود با دگری مینشود هر چه کنم عشق بیان بیجگری مینشود اشک دوان هر سحری از دلم آرد خبری هیچ کسی را ز دلم خود خبری مینشود یک سر مو از غم تو نیست که اندر تن من آب حیاتی ندهد یا گهری مینشود ای…
-
۵۴۴. ای که ز یک تابش تو کوه احد پاره شود
شماره 544 ای که ز یک تابش تو کوه احد پاره شود چه عجب ار مشت گلی عاشق و بیچاره شود چونک به لطفش نگری سنگ حجر موم شود چونک به قهرش نگری موم تو خود خاره شود نوحه کنی نوحه کنی مرده دل زنده شود کار کنی کار کنی جان تو این…
-
۵۴۳. یار مرا مینهلد تا که بخارم سر خود
شماره 543 یار مرا مینهلد تا که بخارم سر خود هیکل یارم که مرا میفشرد در بر خود گاه چو قطار شتر میکشدم از پی خود گاه مرا پیش کند شاه چو سرلشکر خود گه چو نگینم به مزد تا که به من مهر نهد گاه مرا حلقه کند دوزد او بر در…