دسته: مولانا
-
۷۸۲. خبرت هست که در شهر شکر ارزان شد
شماره782 خبرت هست که در شهر شکر ارزان شد خبرت هست که دی گم شد و تابستان شد خبرت هست که ریحان و قرنفل در باغ زیر لب خنده زنانند که کار آسان شد خبرت هست که بلبل ز سفر بازرسید در سماع آمد و استاد همه مرغان شد خبرت هست که…
-
۷۸۱. در دلم چون غمت ای سرو روان برخیزد
شماره 781 در دلم چون غمت ای سرو روان برخیزد همچو سرو این تن من بیدل و جان برخیزد من گمانم تو عیان پیش تو من محو به هم چون عیان جلوه کند چهره گمان برخیزد چون رسد سنجق تو در ستمستان جهان ظلم کوته شود و کوچ و قلان برخیزد بر…
-
۷۷۱. هله عاشقان بکوشید که چو جسم و جان نماند
شماره 771 هله عاشقان بکوشید که چو جسم و جان نماند دلتان به چرخ پرد چو بدن گران نماند دل و جان به آب حکمت ز غبارها بشویید هله تا دو چشم حسرت سوی خاکدان نماند نه که هر چه در جهانست نه که عشق جان آنست جز عشق هر چه بینی همه…