دسته: مولانا
-
۷۴۳. آن زمانی را که چشم از چشم او مخمور بود
شماره 743 آن زمانی را که چشم از چشم او مخمور بود چون رسیدش چشم بد کز چشمها مستور بود شادی شبهای ما کز مشک و عنبر پرده داشت شادی آن صبحها کز یار پرکافور بود از فراز عرش و کرسی بانگ تحسین میرسید تا به پشت گاو و ماهی از رخش پرنور…
-
۷۴۲. عشق عاشق را ز غیرت نیک دشمن رو کند
شماره 742 عشق عاشق را ز غیرت نیک دشمن رو کند چونک رد خلق کردش عشق رو با او کند کنک شاید خلق را آن کس نشاید عشق را زانک جان روسپی باشد که او صد شو کند چون نشاید دیگران را تا همه ردش کنند شاه عشقش بعد از آن با خویش…
-
۷۴۱. پنج در چه فایده چون هجر را شش تو کند
شماره 741 پنج در چه فایده چون هجر را شش تو کند خون بدان شد دل که طالب خون دل را بو کند چنگ را در عشق او از بهر آن آموختم کس نداند حالت من ناله من او کند ای به هر سویی دویده کار تو یک سو نشد آنک در شش…