دسته: مولانا
-
۳۹۸. از سقاهم ربهم بین جمله ابرار مست
شماره 398 از سقاهم ربهم بین جمله ابرار مست وز جمال لایزالی هفت و پنج و چار مست این قیامت بین که گویی آشکارا شد ز غیب خم و کوزه حوض کوثر از می جبار مست تن چو سایه بر زمین و جان پاک عاشقان در بهشت عشق تجری تحتها الانهار مست…
-
۳۹۷. آفتاب امروز بر شکل دگر تابان شدست
شماره 397 آفتاب امروز بر شکل دگر تابان شدست در شعاعش همچو ذره جان من رقصان شدست مشتری در طالع است و ماه و زهره در حضور یار چوگان زلف مه رو میر این میدان شدست هر قدح کز می دهد گوید بگیر و هوش دار هش که دارد عقل دارد…
-
۳۹۶. در ره معشوق ما ترسندگان را کار نیست
شماره 396 در ره معشوق ما ترسندگان را کار نیست جمله شاهانند آن جا بندگان را بار نیست گر تو نازی میکنی یعنی که من فرخندهام نزد این اقبال ما فرخندگی جز عار نیست گر به فقرت ناز باشد ژنده برگیر و برو نزد این سلطان ما آن جمله جز زنار نیست…