دسته: مولانا
-
۴۱۰. دوش آمد بر من آنک شب افروز منست
شماره 410 دوش آمد بر من آنک شب افروز منست آمدن باری اگر در دو جهان آمدنست آنک سرسبزی خاکست و گهربخش فلک چاشنی بخش وطنهاست اگر بیوطنست در کف عقل نهد شمع که بستان و بیا تا در من که شفاخانه هر ممتحن است شمع را تو گرو این لگن تن…
-
۴۰۹. تا نلغزی که ز خون راه پس و پیشترست
شماره 409 تا نلغزی که ز خون راه پس و پیشترست آدمی دزد ز زردزد کنون بیشترست گربزانند که از عقل و خبر میدزدند خود چه دارند کسی را که ز خود بیخبرست خود خود را تو چنین کاسد و بیخصم مدان که جهان طالب زر و خود تو کان زرست که…
-
۴۰۸. آن شنیدی که خضر تخته کشتی بشکست
شماره 408 آن شنیدی که خضر تخته کشتی بشکست تا که کشتی ز کف ظالم جبار برست خضر وقت تو عشق است که صوفی ز شکست صافیست و مثل درد به پستی بنشست لذت فقر چو بادهست که پستی جوید که همه عاشق سجدهست و تواضع سرمست تا بدانی که تکبر همه…