دسته: شیخ محمود شبستری
-
دیباچه
دیباچه به نام آن که جان را فکرت آموخت چراغ دل به نور جان برافروخت ز فضلش هر دو عالم گشت روشن ز فیضش خاک آدم گشت گلشن توانایی که در یک طرفةالعین ز کاف و نون پدید آورد کونین چو قاف قدرتش دم بر قلم زد هزاران نقش بر لوح عدم زد از آن…
-
در حسب حال و ختم کلام
در حسب حال و ختم کلام سخن در سینه زین بسیار دارم نمیگویم که عمری کار دارم چو در کار است با گفتار کردار پی کردار کرد و ترک گفتار نه گفتار است تنها جمله کارم که از کردار دارم هرچه دارم برای غیر این گفتار بوده است وگرنه کار من کردار بوده است بگویم…
-
در جلی عملی
در جلی عملی گرت امروز سوی ظلم میل است بدان کان میل فردا چاه ویل است چو فردا نیک و بد اندر شمار است جزای عدل نور و ظلم نار است شنیدستی که خود بد ز مردم بود فردا به صورت مار و کژدم برو ای دوست ترک خوی بد کن…