دسته: غزل
-
دگر از درد تنهایی، به جانم یار میباید
دگر از درد تنهایی، به جانم یار میباید دگر تلخ است کامم، شربت دیدار میباید ز جام عشق او مستم، دگر پندم مده ناصح! نصیحت گوش کردن را دل هشیار میباید مرا امید بهبودی نماندست، ای خوش آن روزی که میگفتم: علاج این دل بیمار میباید بهائی بارها ورزید عشق، اما جنونش…
-
تازه گردید از نسیم صبحگاهی، جان من
تازه گردید از نسیم صبحگاهی، جان من شب، مگر بودش گذر بر منزل جانان من بس که شد گل گل تنم از داغهای آتشین میکند کار سمندر، بلبل بستان من طفل ابجد خوان عشقم، با وجود آنکه هست صد چو فرهاد و چو مجنون، طفل ابجد خوان من گفتمش: از کاو کاو…
-
تا سرو قباپوش تو را دیدهام امروز
تا سرو قباپوش تو را دیدهام امروز در پیرهن از ذوق نگنجیدهام امروز من دانم و دل، غیر چه داند که در این بزم از طرز نگاه تو چه فهمیدهام امروز تا باد صبا پیچ سر زلف تو وا کرد بر خود، چو سر زلف تو پیچیدهام امروز هشیاریم افتاد به فردای…