دسته: غزل
-
یک گل ز باغ دوست، کسی بو نمیکند
یک گل ز باغ دوست، کسی بو نمیکند تا هرچه غیر اوست، به یک سو نمیکند روشن نمیشود ز رمد، چشم سالکی تا از غبار میکده، دارو نمیکند گفتم: ز شیخ صومعه، کارم شود درست گفتند: او به دردکشان خو نمیکند گفتم: روم به میکده، گفتند: پیر ما خوش میکشد پیاله و…
-
یک دمک، با خودآ، ببین چه کسی
یک دمک، با خودآ، ببین چه کسی از که دوری و با که هم نفسی ناز بر بلبلان بستان کن! تو گلی، گل، نه خاری و نه خسی تا کی ای عندلیب عالم قدس! مایل دام و عاشق قفسی؟ تو همایی، همای، چند کنی گاه، جغدی و گاه، خرمگسی؟ ای صبا!…
-
نگشود مرا ز یاریت کار
نگشود مرا ز یاریت کار دست از دلم ای رفیق! بردار گرد رخ من، ز خاک آن کوست ناشسته مرا به خاک بسپار رندیست ره سلامت ای دل! من کردهام استخاره، صد بار سجادهٔ زهد من، که آمد خالی از عیب و عاری از عار پودش، همگی ز تار چنگ است…