دسته: غزل
-
گلبرگ را ز سنبل مشکين نقاب کن
غزل ۳۹۵ گلبرگ را ز سنبل مشکين نقاب کن يعنی که رخ بپوش و جهانی خراب کن بفشان عرق ز چهره و اطراف باغ را چون شيشههای ديده ما پرگلاب کن ايام گل چو عمر به رفتن شتاب کرد ساقی به دور باده گلگون شتاب کن بگشا به شيوه نرگس…
-
ای روی ماه منظر تو نوبهار حسن
غزل ۳۹۴ ای روی ماه منظر تو نوبهار حسن خال و خط تو مرکز حسن و مدار حسن در چشم پرخمار تو پنهان فسون سحر در زلف بیقرار تو پيدا قرار حسن ماهی نتافت همچو تو از برج نيکويی سروی نخاست چون قدت از جويبار حسن خرم شد از ملاحت…
-
منم که شهره شهرم به عشق ورزيدن
غزل ۳۹۳ منم که شهره شهرم به عشق ورزيدن منم که ديده نيالودم به بد ديدن وفا کنيم و ملامت کشيم و خوش باشيم که در طريقت ما کافريست رنجيدن به پير ميکده گفتم که چيست راه نجات بخواست جام می و گفت عيب پوشيدن مراد دل ز تماشای باغ عالم چيست به دست مردم…