دسته: غزل
-
مزن بر دل ز نوک غمزه تيرم
غزل ۳۳۲ مزن بر دل ز نوک غمزه تيرم که پيش چشم بيمارت بميرم نصاب حسن در حد کمال است زکاتم ده که مسکين و فقيرم چو طفلان تا کی ای زاهد فريبی به سيب بوستان و شهد و شيرم چنان پر شد فضای سينه از دوست که فکر خويش گم…
-
به تيغم گر کشد دستش نگيرم
غزل ۳۳۱ به تيغم گر کشد دستش نگيرم وگر تيرم زند منت پذيرم کمان ابرويت را گو بزن تير که پيش دست و بازويت بميرم غم گيتی گر از پايم درآرد بجز ساغر که باشد دستگيرم برآی ای آفتاب صبح اميد که در دست شب هجران اسيرم به فريادم رس…
-
روزگاريست که ما را نگران میداری
غزل ۴۵۰ روزگاريست که ما را نگران میداری مخلصان را نه به وضع دگران میداری گوشه چشم رضايی به منت باز نشد اين چنين عزت صاحب نظران میداری ساعد آن به که بپوشی تو چو از بهر نگار دست در خون دل پرهنران میداری نه گل از دست غمت رست و…