دسته: غزل
-
ای دل مباش يک دم خالی ز عشق و مستی
غزل ۴۳۴ ای دل مباش يک دم خالی ز عشق و مستی وان گه برو که رستی از نيستی و هستی گر جان به تن ببينی مشغول کار او شو هر قبلهای که بينی بهتر ز خودپرستی با ضعف و ناتوانی همچون نسيم خوش باش بيماری اندر اين ره بهتر ز تندرستی…
-
با مدعی مگوييد اسرار عشق و مستی
غزل ۴۳۵ با مدعی مگوييد اسرار عشق و مستی تا بیخبر بميرد در درد خودپرستی عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آيد ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم با کافران چه کارت گر بت نمیپرستی سلطان من خدا را زلفت…
-
آن غاليه خط گر سوی ما نامه نوشتی
غزل ۴۳۶ آن غاليه خط گر سوی ما نامه نوشتی گردون ورق هستی ما درننوشتی هر چند که هجران ثمر وصل برآرد دهقان جهان کاش که اين تخم نکشتی آمرزش نقد است کسی را که در اين جا ياريست چو حوری و سرايی چو بهشتی در مصطبه عشق تنعم نتوان کرد…