دسته: غزل
-
ای پادشه خوبان داد از غم تنهايی
غزل ۴۹۳ ای پادشه خوبان داد از غم تنهايی دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآيی دايم گل اين بستان شاداب نمیماند درياب ضعيفان را در وقت توانايی ديشب گله زلفش با باد همیکردم گفتا غلطی بگذر زين فکرت سودايی صد باد صبا اين جا با سلسله میرقصند…
-
صبح است ساقيا قدحی پرشراب کن
غزل ۳۹۶ صبح است ساقيا قدحی پرشراب کن دور فلک درنگ ندارد شتاب کن زان پيشتر که عالم فانی شود خراب ما را ز جام باده گلگون خراب کن خورشيد می ز مشرق ساغر طلوع کرد گر برگ عيش میطلبی ترک خواب کن روزی که چرخ از گل ما کوزهها…
-
عيشم مدام است از لعل دلخواه
غزل ۴۱۷ عيشم مدام است از لعل دلخواه کارم به کام است الحمدلله ای بخت سرکش تنگش به بر کش گه جام زر کش گه لعل دلخواه ما را به رندی افسانه کردند پيران جاهل شيخان گمراه از دست زاهد کرديم توبه و از فعل عابد استغفرالله جانا چه…