دسته: حافظ
-
گر من از سرزنش مدعيان انديشم
غزل ۳۴۱ گر من از سرزنش مدعيان انديشم شيوه مستی و رندی نرود از پيشم زهد رندان نوآموخته راهی بدهيست من که بدنام جهانم چه صلاح انديشم شاه شوريده سران خوان من بیسامان را زان که در کم خردی از همه عالم بيشم بر جبين نقش کن از خون دل من…
-
من که از آتش دل چون خم می در جوشم
غزل ۳۴۰ من که از آتش دل چون خم می در جوشم مهر بر لب زده خون میخورم و خاموشم قصد جان است طمع در لب جانان کردن تو مرا بين که در اين کار به جان میکوشم من کی آزاد شوم از غم دل چون هر دم هندوی زلف بتی حلقه…
-
خيال روی تو چون بگذرد به گلشن چشم
غزل ۳۳۹ خيال روی تو چون بگذرد به گلشن چشم دل از پی نظر آيد به سوی روزن چشم سزای تکيه گهت منظری نمیبينم منم ز عالم و اين گوشه معين چشم بيا که لعل و گهر در نثار مقدم تو ز گنج خانه دل میکشم به روزن چشم سحر سرشک…