دسته: حافظ
-
چو گل هر دم به بويت جامه در تن
غزل ۳۸۹ چو گل هر دم به بويت جامه در تن کنم چاک از گريبان تا به دامن تنت را ديد گل گويی که در باغ چو مستان جامه را بدريد بر تن من از دست غمت مشکل برم جان ولی دل را تو آسان بردی از من به قول…
-
بهار و گل طرب انگيز گشت و توبه شکن
غزل ۳۸۸ بهار و گل طرب انگيز گشت و توبه شکن به شادی رخ گل بيخ غم ز دل برکن رسيد باد صبا غنچه در هواداری ز خود برون شد و بر خود دريد پيراهن طريق صدق بياموز از آب صافی دل به راستی طلب آزادگی ز سرو چمن ز دستبرد…
-
شاه شمشادقدان خسرو شيرين دهنان
غزل ۳۸۷ شاه شمشادقدان خسرو شيرين دهنان که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان مست بگذشت و نظر بر من درويش انداخت گفت ای چشم و چراغ همه شيرين سخنان تا کی از سيم و زرت کيسه تهی خواهد بود بنده من شو و برخور ز همه سيمتنان کمتر…