دسته: حافظ
-
بی مهر رخت روز مرا نور نماندست
غزل ۳۸ بی مهر رخت روز مرا نور نماندست وز عمر مرا جز شب ديجور نماندست هنگام وداع تو ز بس گريه که کردم دور از رخ تو چشم مرا نور نماندست میرفت خيال تو ز چشم من و میگفت هيهات از اين گوشه که معمور نماندست وصل تو اجل را…
-
بيا که قصر امل سخت سست بنيادست
غزل ۳۷ بيا که قصر امل سخت سست بنيادست بيار باده که بنياد عمر بر بادست غلام همت آنم که زير چرخ کبود ز هر چه رنگ تعلق پذيرد آزادست چه گويمت که به ميخانه دوش مست و خراب سروش عالم غيبم چه مژدهها دادست که ای بلندنظر شاهباز سدره نشين…
-
تا سر زلف تو در دست نسيم افتادست
غزل ۳۶ تا سر زلف تو در دست نسيم افتادست دل سودازده از غصه دو نيم افتادست چشم جادوی تو خود عين سواد سحر است ليکن اين هست که اين نسخه سقيم افتادست در خم زلف تو آن خال سيه دانی چيست نقطه دوده که در حلقه جيم افتادست زلف…