دسته: حافظ
-
دست در حلقه آن زلف دوتا نتوان کرد
غزل ۱۳۶ دست در حلقه آن زلف دوتا نتوان کرد تکيه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد آن چه سعی است من اندر طلبت بنمايم اين قدر هست که تغيير قضا نتوان کرد دامن دوست به صد خون دل افتاد به دست به فسوسی که کند خصم رها نتوان کرد…
-
به کوی ميکده هر سالکی که ره دانست
غزل ۴۷ به کوی ميکده هر سالکی که ره دانست دری دگر زدن انديشه تبه دانست زمانه افسر رندی نداد جز به کسی که سرفرازی عالم در اين کله دانست بر آستانه ميخانه هر که يافت رهی ز فيض جام می اسرار خانقه دانست هر آن که راز دو عالم ز…
-
چو باد عزم سر کوی يار خواهم کرد
غزل ۱۳۵ چو باد عزم سر کوی يار خواهم کرد نفس به بوی خوشش مشکبار خواهم کرد به هرزه بی می و معشوق عمر میگذرد بطالتم بس از امروز کار خواهم کرد هر آبروی که اندوختم ز دانش و دين نثار خاک ره آن نگار خواهم کرد چو شمع صبحدمم شد…