دسته: حافظ
-
روضه خلد برين خلوت درويشان است
غزل ۴۹ روضه خلد برين خلوت درويشان است مايه محتشمی خدمت درويشان است گنج عزلت که طلسمات عجايب دارد فتح آن در نظر رحمت درويشان است قصر فردوس که رضوانش به دربانی رفت منظری از چمن نزهت درويشان است آن چه زر میشود از پرتو آن قلب سياه کيمياييست که در…
-
به دام زلف تو دل مبتلای خويشتن است
غزل ۵۰ به دام زلف تو دل مبتلای خويشتن است بکش به غمزه که اينش سزای خويشتن است گرت ز دست برآيد مراد خاطر ما به دست باش که خيری به جای خويشتن است به جانت ای بت شيرين دهن که همچون شمع شبان تيره مرادم فنای خويشتن است چو رای…
-
دل از من برد و روی از من نهان کرد
غزل ۱۳۷ دل از من برد و روی از من نهان کرد خدا را با که اين بازی توان کرد شب تنهاييم در قصد جان بود خيالش لطفهای بیکران کرد چرا چون لاله خونين دل نباشم که با ما نرگس او سرگران کرد که را گويم که با اين درد جان…