دسته: حافظ
-
روزگاريست که سودای بتان دين من است
غزل ۵۲ روزگاريست که سودای بتان دين من است غم اين کار نشاط دل غمگين من است ديدن روی تو را ديده جان بين بايد وين کجا مرتبه چشم جهان بين من است يار من باش که زيب فلک و زينت دهر از مه روی تو و اشک چو پروين من است…
-
لعل سيراب به خون تشنه لب يار من است
غزل ۵۱ لعل سيراب به خون تشنه لب يار من است وز پی ديدن او دادن جان کار من است شرم از آن چشم سيه بادش و مژگان دراز هر که دل بردن او ديد و در انکار من است ساروان رخت به دروازه مبر کان سر کو شاهراهيست که منزلگه دلدار…
-
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد
غزل ۱۴۰ دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد ياد حريف شهر و رفيق سفر نکرد يا بخت من طريق مروت فروگذاشت يا او به شاهراه طريقت گذر نکرد گفتم مگر به گريه دلش مهربان کنم چون سخت بود در دل سنگش اثر نکرد شوخی مکن که مرغ دل بیقرار من…