دسته: حافظ
-
ديدی که يار جز سر جور و ستم نداشت
غزل ۷۸ ديدی که يار جز سر جور و ستم نداشت بشکست عهد وز غم ما هيچ غم نداشت يا رب مگيرش ار چه دل چون کبوترم افکند و کشت و عزت صيد حرم نداشت بر من جفا ز بخت من آمد وگرنه يار حاشا که رسم لطف و طريق کرم نداشت…
-
بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت
غزل ۷۷ بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت و اندر آن برگ و نوا خوش نالههای زار داشت گفتمش در عين وصل اين ناله و فرياد چيست گفت ما را جلوه معشوق در اين کار داشت يار اگر ننشست با ما نيست جای اعتراض پادشاهی کامران بود از گدايی عار…
-
جز آستان توام در جهان پناهی نيست
غزل ۷۶ جز آستان توام در جهان پناهی نيست سر مرا بجز اين در حواله گاهی نيست عدو چو تيغ کشد من سپر بيندازم که تيغ ما بجز از نالهای و آهی نيست چرا ز کوی خرابات روی برتابم کز اين به هم به جهان هيچ رسم و راهی نيست زمانه…