دسته: امام خمینی (ره)
-
در همای دوست
در همای دوست من در هوای دوست، گذشتم ز جان خویش دل از وطن بریدم و از خاندان خویش در شهر خویش، بود مرا دوستان بسی کردم جدا، هوای تو از دوستان خویش من داشتم به گلشن خود، آشیانهای آواره کرد عشق توام ز آشیان خویش میداشتم گمان که تو …
-
آتش فراق
آتش فراق بیدل کجا رود، به که گوید نیاز خویش؟ با ناکسان چگونه کند فاش، راز خویش؟ با عاقلانِ بیخبر از سوز عاشقی نتوان دری گشود ز سوز و گداز خویش اکنون که یار راه ندادم به کوی خود ما در نیاز خویشتن و او به ناز خویش با او بگو…
-
پیر مغان
پیر مغان عهدی که بسته بودم با پیر می فروش در سال قبل، تازه نمودم دوباره دوش افسوس آیدم که در این فصل نوبهار یاران تمام، طرف گلستان و من خموش من نیز با یکی دو گُلندام سیمتن بیرون روم به جانب صحرا، به عیش و نوش حیف است این…