دسته: شعرا
-
گر بود عمر به ميخانه رسم بار دگر
غزل ۲۵۲ گر بود عمر به ميخانه رسم بار دگر بجز از خدمت رندان نکنم کار دگر خرم آن روز که با ديده گريان بروم تا زنم آب در ميکده يک بار دگر معرفت نيست در اين قوم خدا را سببی تا برم گوهر خود را به خريدار دگر يار اگر…
-
شب وصل است و طی شد نامه هجر
غزل ۲۵۱ شب وصل است و طی شد نامه هجر سلام فيه حتی مطلع الفجر دلا در عاشقی ثابت قدم باش که در اين ره نباشد کار بی اجر من از رندی نخواهم کرد توبه و لو آذيتنی بالهجر و الحجر برآی ای صبح روشن دل خدا را که بس تاريک…
-
روی بنمای و وجود خودم از ياد ببر
غزل ۲۵۰ روی بنمای و وجود خودم از ياد ببر خرمن سوختگان را همه گو باد ببر ما چو داديم دل و ديده به طوفان بلا گو بيا سيل غم و خانه ز بنياد ببر زلف چون عنبر خامش که ببويد هيهات ای دل خام طمع اين سخن از ياد ببر …