دسته: شعرا
-
هر چند پير و خسته دل و ناتوان شدم
غزل ۳۲۱ هر چند پير و خسته دل و ناتوان شدم هر گه که ياد روی تو کردم جوان شدم شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا بر منتهای همت خود کامران شدم ای گلبن جوان بر دولت بخور که من در سايه تو بلبل باغ جهان شدم اول…
-
هواخواه توام جانا و میدانم که میدانی
غزل ۴۷۴ هواخواه توام جانا و میدانم که میدانی که هم ناديده میبينی و هم ننوشته میخوانی ملامتگو چه دريابد ميان عاشق و معشوق نبيند چشم نابينا خصوص اسرار پنهانی بيفشان زلف و صوفی را به پابازی و رقص آور که از هر رقعه دلقش هزاران بت بيفشانی گشاد کار مشتاقان…
-
ديشب به سيل اشک ره خواب میزدم
غزل ۳۲۰ ديشب به سيل اشک ره خواب میزدم نقشی به ياد خط تو بر آب میزدم ابروی يار در نظر و خرقه سوخته جامی به ياد گوشه محراب میزدم هر مرغ فکر کز سر شاخ سخن بجست بازش ز طره تو به مضراب میزدم روی نگار در نظرم جلوه مینمود…