دسته: شعرا
-
بيا با ما مورز اين کينه داری
غزل ۴۴۷ بيا با ما مورز اين کينه داری که حق صحبت ديرينه داری نصيحت گوش کن کاين در بسی به از آن گوهر که در گنجينه داری وليکن کی نمايی رخ به رندان تو کز خورشيد و مه آيينه داری بد رندان مگو ای شيخ و هش دار که…
-
ای که در کوی خرابات مقامی داری
غزل ۴۴۸ ای که در کوی خرابات مقامی داری جم وقت خودی ار دست به جامی داری ای که با زلف و رخ يار گذاری شب و روز فرصتت باد که خوش صبحی و شامی داری ای صبا سوختگان بر سر ره منتظرند گر از آن يار سفرکرده پيامی داری خال…
-
ای که مهجوری عشاق روا میداری
غزل ۴۴۹ ای که مهجوری عشاق روا میداری عاشقان را ز بر خويش جدا میداری تشنه باديه را هم به زلالی درياب به اميدی که در اين ره به خدا میداری دل ببردی و بحل کردمت ای جان ليکن به از اين دار نگاهش که مرا میداری ساغر ما که…