دسته: شعرا
-
کرشمهای کن و بازار ساحری بشکن
غزل ۳۹۹ کرشمهای کن و بازار ساحری بشکن به غمزه رونق و ناموس سامری بشکن به باد ده سر و دستار عالمی يعنی کلاه گوشه به آيين سروری بشکن به زلف گوی که آيين دلبری بگذار به غمزه گوی که قلب ستمگری بشکن برون خرام و ببر گوی خوبی از همه…
-
ای نور چشم من سخنی هست گوش کن
غزل ۳۹۸ ای نور چشم من سخنی هست گوش کن چون ساغرت پر است بنوشان و نوش کن در راه عشق وسوسه اهرمن بسيست پيش آی و گوش دل به پيام سروش کن برگ نوا تبه شد و ساز طرب نماند ای چنگ ناله برکش و ای دف خروش کن …
-
ز در درآ و شبستان ما منور کن
غزل ۳۹۷ ز در درآ و شبستان ما منور کن هوای مجلس روحانيان معطر کن اگر فقيه نصيحت کند که عشق مباز پيالهای بدهش گو دماغ را تر کن به چشم و ابروی جانان سپردهام دل و جان بيا بيا و تماشای طاق و منظر کن ستاره شب هجران نمیفشاند…