دسته: شعرا
-
با که گویم
با که گویم با که گویم غم دیوانگی خود، جز یار؟ از که جویم ره میخانه، به غیر از دلدار؟ سرّ عشق است که جز دوست نداند دیگر مینگنجد غم هجران وی، اندر گفتار نو بهار است، درِ میکده را بگشایید نتوان بست در میکده در فصل بهار باده آرید…
-
روی یار
روی یار این رهروان عشق، کجا میروند زار؟ ره را کناره نیست، چرا می نهند بار؟ هر جا روند، جز سر کوی نگار نیست هر جا نهند بار، همانجا بود نگار ساغر نمیستانند از غیر دست دوست ساقی نمیشناسند از غیر آن دیار در عشق روی اوست، همه شادی و…
-
دیار قدس
دیار قدس دست از دلم بدار، که جانم به لب رسید اندر فراقِ روی تو، روزم به شب رسید گفتم به جان غمزده: دیگر تو غم مخور غم رخت بست و موسم عیش و طرب رسید دلدار من چو یوسف گمگشته بازگشت کنعان، مرا ز روی دل ملتهب رسید راز…