دسته: شعرا
-
مژده وصل
مژده وصل گره از زلف خم اندر خم دلبر، وا شد زاهد پیر چو عشّاق جوان رسوا شد قطره باده ز جام کرمت نوشیدم جانم از موج غمت، همقدم دریا شد قصه دوست رها کن که در اندیشه او آتشی ریخت به جانم که روان فرسا شد مژده وصل به…
-
راز نهان
راز نهان داستان غم من راز نهانی باشد آن شناسد که ز خود یکسره فانی باشد به خمِ طره زلفت نتوانم ره یافت آن تواند که دلش آنچه تو دانی، باشد ساغری از خُم میخانه مرا باز دهید که تواند که در این میکده بانی باشد؟ گردِ دلدار نگردد، غم…
-
فارق از عالم
فارق از عالم فقر فخر است اگر فارغ از عالم باشد آنکه از خویش گذر کرد، چهاش غم باشد؟ طالع بخت در آن روز بر آید که شبش یار تا صبح ورا مونس و همدم باشد طربِ ساغرِ درویش نفهمد، صوفی باده از دست بتی گیر که محرم باشد طوطی…