دسته: شعرا
-
نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
غزل ۱۷۷ نه هر که چهره برافروخت دلبری داند نه هر که آينه سازد سکندری داند نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست کلاه داری و آيين سروری داند تو بندگی چو گدايان به شرط مزد مکن که دوست خود روش بنده پروری داند غلام همت آن رند…
-
سحرم دولت بيدار به بالين آمد
غزل ۱۷۶ سحرم دولت بيدار به بالين آمد گفت برخيز که آن خسرو شيرين آمد قدحی درکش و سرخوش به تماشا بخرام تا ببينی که نگارت به چه آيين آمد مژدگانی بده ای خلوتی نافه گشای که ز صحرای ختن آهوی مشکين آمد گريه آبی به رخ سوختگان بازآورد ناله فريادرس…
-
صبا به تهنيت پير می فروش آمد
غزل ۱۷۵ صبا به تهنيت پير می فروش آمد که موسم طرب و عيش و ناز و نوش آمد هوا مسيح نفس گشت و باد نافه گشای درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد تنور لاله چنان برفروخت باد بهار که غنچه غرق عرق گشت و گل به جوش آمد …