دسته: شعرا
-
دارم از زلف سياهش گله چندان که مپرس
غزل ۲۷۱ دارم از زلف سياهش گله چندان که مپرس که چنان ز او شدهام بی سر و سامان که مپرس کس به اميد وفا ترک دل و دين مکناد که چنانم من از اين کرده پشيمان که مپرس به يکی جرعه که آزار کسش در پی نيست زحمتی میکشم از مردم…
-
دلا رفيق سفر بخت نيکخواهت بس
غزل ۲۶۹ دلا رفيق سفر بخت نيکخواهت بس نسيم روضه شيراز پيک راهت بس دگر ز منزل جانان سفر مکن درويش که سير معنوی و کنج خانقاهت بس وگر کمين بگشايد غمی ز گوشه دل حريم درگه پير مغان پناهت بس به صدر مصطبه بنشين و ساغر مینوش که اين قدر…
-
گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس
غزل ۲۶۸ گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس زين چمن سايه آن سرو روان ما را بس من و همصحبتی اهل ريا دورم باد از گرانان جهان رطل گران ما را بس قصر فردوس به پاداش عمل میبخشند ما که رنديم و گدا دير مغان ما را بس بنشين بر…