دسته: شعرا
-
در عهد پادشاه خطابخش جرم پوش
غزل ۲۸۵ در عهد پادشاه خطابخش جرم پوش حافظ قرابه کش شد و مفتی پياله نوش صوفی ز کنج صومعه با پای خم نشست تا ديد محتسب که سبو میکشد به دوش احوال شيخ و قاضی و شرب اليهودشان کردم سال صبحدم از پير می فروش گفتا نه گفتنيست سخن گر…
-
هاتفی از گوشه ميخانه دوش
غزل ۲۸۴ هاتفی از گوشه ميخانه دوش گفت ببخشند گنه می بنوش لطف الهی بکند کار خويش مژده رحمت برساند سروش اين خرد خام به ميخانه بر تا می لعل آوردش خون به جوش گر چه وصالش نه به کوشش دهند هر قدر ای دل که توانی بکوش لطف خدا…
-
سحر ز هاتف غيبم رسيد مژده به گوش
غزل ۲۸۳ سحر ز هاتف غيبم رسيد مژده به گوش که دور شاه شجاع است می دلير بنوش شد آن که اهل نظر بر کناره میرفتند هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش به صوت چنگ بگوييم آن حکايتها که از نهفتن آن ديگ سينه میزد جوش شراب خانگی ترس…