دسته: شعرا
-
چل سال بيش رفت که من لاف میزنم
غزل ۳۴۳ چل سال بيش رفت که من لاف میزنم کز چاکران پير مغان کمترين منم هرگز به يمن عاطفت پير می فروش ساغر تهی نشد ز می صاف روشنم از جاه عشق و دولت رندان پاکباز پيوسته صدر مصطبهها بود مسکنم در شان من به دردکشی ظن بد مبر کلوده…
-
گر من از سرزنش مدعيان انديشم
غزل ۳۴۱ گر من از سرزنش مدعيان انديشم شيوه مستی و رندی نرود از پيشم زهد رندان نوآموخته راهی بدهيست من که بدنام جهانم چه صلاح انديشم شاه شوريده سران خوان من بیسامان را زان که در کم خردی از همه عالم بيشم بر جبين نقش کن از خون دل من…
-
من که از آتش دل چون خم می در جوشم
غزل ۳۴۰ من که از آتش دل چون خم می در جوشم مهر بر لب زده خون میخورم و خاموشم قصد جان است طمع در لب جانان کردن تو مرا بين که در اين کار به جان میکوشم من کی آزاد شوم از غم دل چون هر دم هندوی زلف بتی حلقه…