دسته: شعرا
-
روزگاری شد که در ميخانه خدمت میکنم
غزل ۳۵۲ روزگاری شد که در ميخانه خدمت میکنم در لباس فقر کار اهل دولت میکنم تا کی اندر دام وصل آرم تذروی خوش خرام در کمينم و انتظار وقت فرصت میکنم واعظ ما بوی حق نشنيد بشنو کاين سخن در حضورش نيز میگويم نه غيبت میکنم با صبا افتان و…
-
حاشا که من به موسم گل ترک می کنم
غزل ۳۵۱ حاشا که من به موسم گل ترک می کنم من لاف عقل میزنم اين کار کی کنم مطرب کجاست تا همه محصول زهد و علم در کار چنگ و بربط و آواز نی کنم از قيل و قال مدرسه حالی دلم گرفت يک چند نيز خدمت معشوق و می کنم…
-
به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم
غزل ۳۵۰ به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم بهار توبه شکن میرسد چه چاره کنم سخن درست بگويم نمیتوانم ديد که می خورند حريفان و من نظاره کنم چو غنچه با لب خندان به ياد مجلس شاه پياله گيرم و از شوق جامه پاره کنم به دور لاله دماغ مرا…