دسته: شعرا
-
ما ز ياران چشم ياری داشتيم
غزل ۳۶۹ ما ز ياران چشم ياری داشتيم خود غلط بود آن چه ما پنداشتيم تا درخت دوستی برگی دهد حاليا رفتيم و تخمی کاشتيم گفت و گو آيين درويشی نبود ور نه با تو ماجراها داشتيم شيوه چشمت فريب جنگ داشت ما غلط کرديم و صلح انگاشتيم گلبن حسنت…
-
خيز تا از در ميخانه گشادی طلبيم
غزل ۳۶۸ خيز تا از در ميخانه گشادی طلبيم به ره دوست نشينيم و مرادی طلبيم زاد راه حرم وصل نداريم مگر به گدايی ز در ميکده زادی طلبيم اشک آلوده ما گر چه روان است ولی به رسالت سوی او پاک نهادی طلبيم لذت داغ غمت بر دل ما باد…
-
فتوی پير مغان دارم و قوليست قديم
غزل ۳۶۷ فتوی پير مغان دارم و قوليست قديم که حرام است می آن جا که نه يار است نديم چاک خواهم زدن اين دلق ريايی چه کنم روح را صحبت ناجنس عذابيست اليم تا مگر جرعه فشاند لب جانان بر من سالها شد که منم بر در ميخانه مقيم مگرش…