دسته: شعرا
-
میسوزم از فراقت روی از جفا بگردان
غزل ۳۸۴ میسوزم از فراقت روی از جفا بگردان هجران بلای ما شد يا رب بلا بگردان مه جلوه مینمايد بر سبز خنگ گردون تا او به سر درآيد بر رخش پا بگردان مر غول را برافشان يعنی به رغم سنبل گرد چمن بخوری همچون صبا بگردان يغمای عقل و دين…
-
چندان که گفتم غم با طبيبان
غزل ۳۸۳ چندان که گفتم غم با طبيبان درمان نکردند مسکين غريبان آن گل که هر دم در دست باديست گو شرم بادش از عندليبان يا رب امان ده تا بازبيند چشم محبان روی حبيبان درج محبت بر مهر خود نيست يا رب مبادا کام رقيبان ای منعم آخر بر…
-
فاتحهای چو آمدی بر سر خستهای بخوان
غزل ۳۸۲ فاتحهای چو آمدی بر سر خستهای بخوان لب بگشا که میدهد لعل لبت به مرده جان آن که به پرسش آمد و فاتحه خواند و میرود گو نفسی که روح را میکنم از پی اش روان ای که طبيب خستهای روی زبان من ببين کاين دم و دود سينهام بار…