دسته: شعرا
-
نکتهای دلکش بگويم خال آن مه رو ببين
غزل ۴۰۲ نکتهای دلکش بگويم خال آن مه رو ببين عقل و جان را بسته زنجير آن گيسو ببين عيب دل کردم که وحشی وضع و هرجايی مباش گفت چشم شيرگير و غنج آن آهو ببين حلقه زلفش تماشاخانه باد صباست جان صد صاحب دل آن جا بسته يک مو ببين …
-
چون شوم خاک رهش دامن بيفشاند ز من
غزل ۴۰۱ چون شوم خاک رهش دامن بيفشاند ز من ور بگويم دل بگردان رو بگرداند ز من روی رنگين را به هر کس مینمايد همچو گل ور بگويم بازپوشان بازپوشاند ز من چشم خود را گفتم آخر يک نظر سيرش ببين گفت میخواهی مگر تا جوی خون راند ز من …
-
بالابلند عشوه گر نقش باز من
غزل ۴۰۰ بالابلند عشوه گر نقش باز من کوتاه کرد قصه زهد دراز من ديدی دلا که آخر پيری و زهد و علم با من چه کرد ديده معشوقه باز من میترسم از خرابی ايمان که میبرد محراب ابروی تو حضور نماز من گفتم به دلق زرق بپوشم نشان عشق…