دسته: شعرا
-
بی سنگر
بی سنگر در هوای گرفتهٔ پاییزوقت بدرود شب، طلوع سحرپیلهاش را شکافت پروانهآمد از دخمهٔ سیاه به دربالها را به شوق بر هم زداز نشاط تنفس آزادبا نگاهی حرصی و آشفتههمره آرزو به راه افتادنقش رخسار بامداد هنوزبود پر سایه از سیاهی سردداشت نقاش خسته از پستوکاسهٔ رنگ زرد میآوردرد شد از دشت صبح پروانهبا…
-
خفته
خفته آمد به سوی شهر از آن دور دورها آشفته حال باد سحرخیز فرودین گفتی کسی به عمد بر آشفت خاکدان زان دامنی که باد کشیدیش بر زمین شب همچو زهد شیخ گرفتار وسوسه روز از نهاد چرخ چو شیطان شتاب کن همچون تبسمی که کند دختری عفیف بنیاد زهد و خانهٔ تقوا خراب کن…
-
ارمغان فرشته
ارمغان فرشته با نوازشهای لحن مرغکی بیدار دل بامدادان دور شد از چشم من جادوی خواب چون گشودم چشم، دیدم از میان ابرها برف زرین بارد از گیسوی گلگون، آفتاب جوی خندان بود و من در اشک شوقش گرم گرم گرد شب را شستم از رخسار و جانم تازه شد شانه در گیسوی من کوشید…