دسته: شعرا
-
داوری
داوری هر که آمد بار خود را بست و رفت ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب ز آن چه حاصل، جز دروغ و جز دروغ؟ زین چه حاصل، جز فریب و جز فریب؟
-
بیمار
بیمار بیمارم، مادر جان میدانم، میبینی میبینم، میدانی میترسی، میلرزی از کارم، رفتارم، مادر جان میدانم، میبینی گه گریم، گه خندم گه گیجم، گه مستم و هر شب تا روزش بیدارم، بیدارم، مادر جان میدانم، میدانی کز دنیا، وز هستی هشیاری، یا مستی از مادر، از خواهر از دختر، از همسر از این یک، و…
-
گرگ هار
گرگ هار گرگ هاری شدهام هرزه پوی و دله دو شب درین دشت زمستان زدهٔ بی همه چیز میدوم، برده ز هر باد گرو چشمهایم چو دو کانون شرار صف تاریکی شب را شکند همه بی رحمی و فرمان فرار گرگ هاری شدهام، خون مرا ظلمت زهر کرده چون شعلهٔ چشم تو سیاه تو چه…