دسته: شعرا
-
سایه لطف
سایه لطف بوی گل آید از چمن، گویی که یار آنجا بود در باغ جشنی دلپسند از یاد او، بر پا بود بر هر دیاری بگذری، بر هر گروهی بنگری با صد زبان، با صد بیان، در ذکر او غوغا بود آن سرو دل آرای من، آن روح جان افزای من…
-
پردهنشین
پردهنشین این قافله از صبح ازل، سوی تو رانند تا شام ابد نیز به سوی تو روانند سرگشته و حیران، همه در عشق تو غرقند دلسوخته، هر ناحیه بی تاب و توانند بگشای نقاب از رُخ و بنمای جمالت تا فاش شود آنچه همه در پی آنند ای پرده نشین…
-
راز مستی
راز مستی گشای در که یار ز خُم نوش جان کند راز درون خویش ز مستی، عیان کند با دوستان بگو که به میخانه رو کنند تا یار از خماری خود، داستان کند بردار پرده از دل غمدیدهات که دوست اشک روانِ خویش ز دامن، روان کند با گل بگو…