دسته: شعرا
-
پرتو عشق
پرتو عشق عشق اگر بال گشاید به جهان، حاکم اوست گر کند جلوه در این کوْن و مکان، حاکم اوست روزی ار رُخ بنماید ز نهانخانه خویش فاش گردد که به پیدا و نهان، حاکم اوست ذرّه ای نیست به عالم که در آن عشقی نیست بارک اللّه که کران تا به…
-
مبتلای دوست
مبتلای دوست باد صبا، گذر کنی ار در سرای دوست بر گو که: دوست سر ننهد جز به پای دوست من سر نمی نهم، مگر اندر قدوم یار من جان نمی دهم، مگر اندر هوای دوست کردی دل مرا ز فراق رُخت، کباب انصافْ خود بده که بُوَد این سزای دوست؟ …
-
سبوی دوست
سبوی دوست عمری گذشت و راه نبردم به کوی دوست مجلس تمام گشت و ندیدیم روی دوست گلشن معطّر است سراپا ز بوی یار گشتیم هرکجا، نشنیدیم بوی دوست هر جا که می روی، ز رخ یار، روشن است خفاش وار راه نبردیم سوی دوست میخوارگانِ دلشده ساغر گرفته اند ما…