دسته: شعرا
-
مقطعات
۱ بسوختیم به برق طلب سراپا را کسی نداند از آن بینشان نشان ما را مگر صبا ز سر زلف او گره بگشود که بوی مشک گرفت است کوه و صحرا را ۲ چون بادگری سر نکند راه عدم را داد است بگوئید عرب را و عجم را بگرفته همه اهل جهان را غم راحت…
-
۴۱۷. من پری زادهام و خواب ندانم که کجاست
شماره 417 من پری زادهام و خواب ندانم که کجاست چونک شب گشت نخسپند که شب نوبت ماست چون دماغ است و سر استت مکن استیزه بخسب دخل و خرج است چنین شیوه و تدبیر سزاست خرج بیدخل خدایی است ز دنیا مطلب هر که را هست زهی بخت ندانم که که راست
-
۸۴
غزل شمارهٔ ۸۴ ای راندهٔ درگاه تو خواری و عزیزی پیدا ز تو هر چیز ندانم تو چه چیزی ما هیچ ورای تو ندیدیم و نبینیم ای آنکه بتحقیق، ورای همه چیزی ای آنکه تمیز بد و نیکت خفقان کرد بدها همه نیکند، زهی اهل تمیزی شبهه جگرت خون کند ای مدعی علم صد…