دسته: شعرا
-
۷۸
غزل شمارهٔ ۷۸ کیم از جان خود سیری ز عمر خویش بیزاری سیه روزی، سراسر داغ جانسوزی جگر خواری ندانم لذت آسودگی لیک اینقدر دانم که به باشد دل آزرده از سودای بسیاری بهم شیخ برهمن در خرابات مغان رقصند نه او در بند تسبیحی نه این در بند زناری چه در خلوت چه…
-
۷۹
غزل شمارهٔ ۷۹ این نگه و چشم و زلف و رو که تو داری با دل آســـــوده سنگ را نگذاری با لبش ای لعل ناب در چه حسابی با رخش ای آفتـــاب در چه شمـــاری از تو یکی قطره آب بحر محیط است و ز تو یکی ذره ز آفتاب هزاری دین و دل…
-
۴۲۲. ای که رویت چو گل و زلف تو چون شمشادست
شماره 422 ای که رویت چو گل و زلف تو چون شمشادست جانم آن لحظه که غمگین تو باشم شادست نقدهایی که نه نقد غم توست آن خاکست غیر پیمودن باد هوس تو بادست کار او دارد کموخته کار توست زانک کار تو یقین کارگه ایجادست آسمان را و زمین را خبرست…