دسته: شعرا
-
۶
غزل شمارهٔ ۶ خون شد دل پاره پارهٔ ما مردیم و نکرد چٰارهٔ ما دادیم به کفر زلفش ایمان شاید که شود کفارهٔ ما بندیم ز شکوه لب و لیکن خون میچکد از نظارهٔ ما بااینهمه غم، نمیشود آب آه از دل سنگ خارهٔ ما بستیم رضی لب و توان یافت پیغام دل از…
-
۴۵۴. جان سوی جسم آمد و تن سوی جان نرفت
شماره 454 جان سوی جسم آمد و تن سوی جان نرفت وان سو که تیر رفت حقیقت کمان نرفت جان چست شد که تا بپرد وین تن گران هم در زمین فروشد و بر آسمان نرفت جان میزبان تن شد در خانه گلین تن خانه دوست بود که با میزبان نرفت در…
-
۴۵۳. بد دوش بیتو تیره شب و روشنی نداشت
شماره 453 بد دوش بیتو تیره شب و روشنی نداشت شمع و سماع و مجلس ما چاشنی نداشت شب در شکنجه بودم و جرمی نرفته بود در حبس بود این دل و دل دادنی نداشت ای آنک ایمنست جهان در پناه تو مه نیز بیلقای تو شب ایمنی نداشت کبر و منی…