دسته: نیما یوشیج
-
ماخ اولا
ماخ اولا ماخ اولا پیکره رود بلند. می رود نا معلوم می خروشد هر دم می جهاند تن، از سنگ به سنگ. چون فراری شده ای که نمی جوید راه هموار. می تند سوی نشیب می شتابد به فراز. می رود بی سامان با شب تیره، چو دیوانه که با دیوانه. رفته دیری ست به…
-
در شب تیره
در شب تیره در شب تیره چو گوری که کند شیطانی وندر آن دام دل افسایش را دهد آهسته صفا، زیک زیک، زیک زایی لحظه ای نیست که بگذاردم آسوده به جا. بال از او خیسیده پای از او پیچیده. شده پرچین اش دامی و من اش دام گوشا. معرفت نیست دریغا! در او آن…
-
مهتاب
مهتاب می تراود مهتاب می درخشد شب تاب نیست یکدم شکند خواب به چشم کس ولیک غم این خفته چند خواب در چشم ترم می شکند. نگران با من استاده سحر. صبح میخواهد از من کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر. در جگر لیکن خاری از ره این…