دسته: غزلیات
-
۱۹
غزل شمارهٔ ۱۹ تا از بر چشم آن جوان رفت بینائی چشم ما از آن رفت رفتم که از آن کناره گیرم هر چیز که بود از میٰان رفت دل رفت که دوست کام گردد بیچاره بکام دشمنان رفت از ذوق سمٰاع در خروشم تا نام که باز بر زبان رفت ای از همه…
-
۲۰
غزل شمارهٔ ۲۰ کنم از شام تا سحر فریاد کس بدادم نـــمیرسد صد داد گه ز نازم کشد گه از غمزه هر زمان شیوهای کند بنیــــاد میکشد لطفش، آه ازین جادو میبرد دستش، آه ازین جلاد همه دیوانه پیش او عاقل همه شاگرد پیش او استاد سرّ عشق ار چه گفتنی نبود گفتم این…
-
۲۱
غزل شمارهٔ ۲۱ غم عشق تو ای حور پریزاد ز غمهای جهانم کرد آزاد چه غم از خاطرت رفتم و لیکن غمت ما را نخواهد رفت از یاد به اهل درد، خوبان را سری نیست به هرزه عمر ضایع کرد فرهاد شکیبم رفت و دین و دانشم شد ز دست این دل دیوانه فریاد…