دسته: غزلیات
-
۳۱
غزل شمارهٔ ۳۱ سرم بالش تنم مفرش بسوزد به هر ناخوش که رفته خوش بسوزد از آن پنهان نمٰایم آتش خویش که میترسم دل آتش بسوزد ز گریه سوختم یا رب که دیدست که آبی آید و آتش بسوزد رضی دور از تو میسوزد چه حال است که خس از دوری آتش بسوزد
-
۳۲
غزل شمارهٔ ۳۲ حیف که اوقات ما تمام هبا شد عمر گرانمایه صرف چون و چرا شد ما حصلی خود نداشت غیر ندامت حیف ز عمری که صرف مهر و وفا شد آنکه جمٰال تو دید بی دل و دین گشت و آنکه وصال تو یافت بی سر و پا شد یار شد اغیار…
-
۳۳
غزل شمارهٔ ۳۳ در روی تو دل به ما نمیمٰاند در راه تو سر ز پا نمیـــــمٰاند برقع ز جمٰال اگر براندازی یک خرقهٔ پارسا نمیــــمٰاند گر جلوه چنین کنی تو، یک زاهد در گوشهٔ انزوا نمیـــمٰاند گر نیم تبسم از لبان ریزی یک خاطر مبتلا نمیــــمٰاند یا رب تو چه قبلهای که در…