دسته: مولانا
-
۷۹۷. ز اول روز که مخموری مستان باشد
شماره 797 ز اول روز که مخموری مستان باشد شیخ را ساغر جان در کف دستان باشد پیش او ذره صفت هر سحری رقص کنیم این چنین عادت خورشیدپرستان باشد تا ابد این رخ خورشید سحر در سحرست تا دل سنگ از او لعل بدخشان باشد ای صلاح دل و دین تو…
-
۷۹۶. وای آن دل که بدو از تو نشانی نرسد
شماره 796 وای آن دل که بدو از تو نشانی نرسد مرده آن تن که بدو مژده جانی نرسد سیه آن روز که بینور جمالت گذرد هیچ از مطبخ تو کاسه و خوانی نرسد وای آن دل که ز عشق تو در آتش نرود همچو زر خرج شود هیچ به کانی نرسد …
-
۷۹۵. وقت آن شد که ز خورشید ضیایی برسد
شماره 795 وقت آن شد که ز خورشید ضیایی برسد سوی زنگی شب از روم لوایی برسد به برهنه شده عشق قبایی بدهند وز شکرخانه آن دوست نوایی برسد این همه کاسه زرین ز بر خوان فلک بهر آنست که یک روز صلایی برسد بره و خوشه گردون ز برای خورش است…